مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد
وقتی کمی بزرگتر شد
کیف مادر را خالی می کند
تا بسته سیگاری بخرد
بر استخوان های لاغر
و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود
وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :
عقل زن کامل نیست ...
پ.ن.کسانیکه نمی خوانند تصور می کنند می دانند
اگر احساس می کنید این متن ارزش خوانده شدن دارد، لطفاً آنرا انتشار دهید
سلام

یادش به خیر کودکی
قهر میکردیم تا قیامت ......
و لحظه ای بعد قیامت می شد
یادم باشه نقل قول کنم این متنت رو توی وبلاگم :)
ممنون :)
سلام پسر
چطوری؟
مثل پلو تو دوری
جالب بود..
پاسخ به sadegh از همه باحالتر بود
سلااااااااااااااااااام بر تک مسلم عزیز
عالی بود ...
یاد جمله ی شریعتی افتادم که در انتهای تمام بدبختی های زن ، از کودک میپرسند : نام پدر ؟
صحیح
جالب بود و گیرا..
ممنون
هستی؟
هستم
سلام
خیالت راحت ، دیگر اشکی نیست که به بالینت بریزد
و احساس را شکوفا کند ،
تنها بغضیست که فرو رفتنش حسرت در چشمانم می تازد .
زیبا بود واقعا
اخ نظر بالایی من بودم